رد شدن به محتوای اصلی

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون...

تمام این زیبایی، تمام این آغاز، اشتباه بود. اشتباهی که دیگرانش برکت و رحمت خواندند و در یاد من نیست چرا؛ می گویند کمک به انسانیت...


می خواستم بخوابم. همه ی شب را دلم می خواست بخوابم و در بیداریم تنها شبانه به خواب می اندیشیدم. به خواب رفتن در شب و بیدار نشدن در روز، خوابی دراز و ژرف را آرزو می کردم. دلم می خواست تنهایی خودم را در این خلوت با خود ببرم و در ادن فراموشی جای دهم. در جایی که خوابی همیشگی پیش از ازل و پیش از تاریکی و فروغ، گورستان همه ی متوهمان از خدا و فرشته و اهریمن گرفته تا فرومایگان آفریده ی شان را یکجا و برای همیشه در خود جای داده بود و برای همیشه.

خوابی سترگ که هرگز هیچ کس آن را از این نیستی نه توان برخاستن است و نه توان برخیزاندن.

دلم می خواست آن هنگام که در بلوغ خویش می میرم، آن نگاره ی کودکیم را بر گردنم آویخته باشم تا زندگان آن کودک را ببینند که مرده است و تمام آن زیبایی و تمام آن آغاز، اشتباهی بوده است که اکنون جبران می شود و به بهترین جا می رود، به جایی که پیشا زمانی و پیشا مکانیست و نه جهان زیرین است و نه برین. آنجا که نیستی، یک هیچ بزرگ است و دیگر نه به خاطر آزردگان ازرده می شوم و نه به خاطر عشق، افسون و غمین.

نه سوگی و نه شادانه و نه آهنگی و نه خروشی و نه قیلی و نه قالی. آینده را می خوابم و گزشته را می خوابانم و در اکنون نیستی نیست می شوم. رنجی هم نیست، حسرت و آهی هم نخواهد بود.

ای افسونگر، به آسمان چه می نگری، خورشید در زمین غروب می کند
همه در حال رفتن و آمدن، یا دارند می روند و یا می آیند یا از پیش تو می روند و یا تو از پیش آنان می روی. پس این دلبستگی چیست ؟ جانکاه می شود به هنگام جدایی. آنگاه که تو ایستاده ای بر مزار خویش و زمان می رود، همه چیز را با خود می برد و نو و تازه اگر هم می آورد، برای بردنست و تو ایستاده ای و به این جنب و جوش خیره گشته ای. سال ها بر تو می گزرد و همه چیز تو را زمان با خود می برد و تو مانده ای به کجا؛ و چون راه می افتی، آینده ای از خویش خواهی دید که تنهایی خود را در آنچه که پیشتر از تو ربوده اند هم، خواهی دید و این غربت تنهایی از خویش، جانکاه تر است.

این روندگی، زندگیست و پویندگی زیستن آن. آنچه که از تو رفته است، به حکم زندگی بر تو حاکم می شود و آنچه که نپوییده ای، از تو غریبه ای از خود و وامانده ای ستم زده می سازد که تاریخ بیچارگیت را گردن نمی گیرد و ستارگان، چشمک زنان سرنوشتت را تایید می کنند. آنچه که از پیش فرستاده ای و آنچه که از پس می بینی، زندگی تست و راه گریزی نیست. زندگی افسانه ای زمانگونه است با تار و پودی از پیری و جوانی. آنکه تنش پیر می شود و ذهنش به کندی می گراید، بازنده ای است که هتا زندگی پر شکوه و شاد هم او را از غم خلوتش نجات نخواهد داد. او که تنش پیر و روانش جوان تر می شود، افسانه ی زندگی را درک می کند و هر دو می میرند.

این زندگی و زیستن، افسانه است، بخوان و بخواب...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

رونمایی از کس کش اعظم و وروره جادوی پاسدار قالیباف

چندی است که ویدیو کلیپ هایی از فردی منتشر می شود که دقیقن حرف دل رنج دیدگان و مردم ستم دیده ی ایران را می زند. او نقابی بر چهره زده است تا ماهیت درنده ی گرگش را پنهان سازد. "سید محید حسینی" از توله حرامزادگان الله پرست تازی باقی مانده از یورش الله پرستان عرب نخستین به کشورمان می باشد که هم اکنون با داغ اسلام اهریمنی بر دل و پیشانی دعاگوی خویش، سالیان سال است که مشاور مطبوعاتی و رسانه ای پاسدار "قالیباف" در شهرداری رژیم در تهران می باشد. فردی که سیل ارقام نجومی رد و بدل شده ی شهرداری و بده بستان ها و البته رانت خواری شخصی خودش از این موهبت سفره ی نکبت جمهوری اسلامی را دیده و هم از آن خوان پربرکت خمینی حرامزاده، بسیار نوشیده و چشیده. وی در یکی از ویدیو کلیپ هایی که از وی منتشر شده است، با حساب بر روی ساده لوحی مخاطبان خود در سیستان و بلوچستان، از احساسات انسانی آنها سو استفاده کرده و خود را در حالی هم آوا و همراه آنان و شریک درد و رنج و فقرشان جا می زند که تو گویی وی در همه ی این چهل سال عمر نکبتی که از ولایت فقیه گرفته، نه تنها روحش هم از فقر دهشتناک و فاحش د...

وقتی امید دانا و هم خوابه اش صدیقه زرین کلاه مشتاق آبادی، مادر قهبگی را معنی می کنند

من کم ترین (امید باقر خاله): "مدیونید اگر فکر کنید افزون بر گفتارم، اندکی هتا اندکی، در کردار در زندگی روزمره ام تناقض وجود دارد !!" من و همسرم کارد هواله ی شکم مردم ایران می کنیم، اما خودم سه برابر روزهای جوراب فروشیم شده ام و همسرم مثل ندید بدیدها فرتور غذاها و رستوران ها و باز رستوران ها و غذاها را به چشم کارد به شکم خوردگان می کشانیم تا چشمشان کور شود و جیکشان درنیاید. من و همسرم به هنرمندان فحاشی می کنیم و آنها را بی سواد و احمق می خوانیم، اما خودمان تا دلتان بخواهد با تک تک هنربندان رژیم فرتور می اندازیم و منتشر می کنیم؛ هتا با افشین بله افشین خواننده ی بدصدا و جلف که یادتون هست... «دیگه ازت بدم میاد، پیشم نیا عروسک» !! من و همسرم همیشه از شبکه ی من و تو انتقاد می کنیم. من خودم همیشه به آن می گویم "مهد کودک من و تو"، اما هتا با مجری من و تو هم فرتور یادگاری می گیرم !! من و همسر کم ترینم، در فضای همگانی هر جور دلمان بخواهد می گردیم و می چرخیم و فرتورهای نگو و نپرس منتشر می کنیم، اما به دیگران ایراد می گیریم که چرا در خانه ی خودشان با شلوار...

بس که این ملت خر است

مملکت در دست مشتی خائن غارتگر است بس که این ملت خر است حال روشنفکر بیچاره ز بد هم بد تر است بس که این ملت خر است مغزها له شد به زیر سم ملایان قم وای در عصر اتم صحبت عمامه و تسبیح و ریش و منبر است بس که این ملت خر است هر که حرفی زد ز آزادی دهانش دوختند جان ما را سوختند حرف حق این روز ها گویی گناه منکر است بس که این ملت خر است مملکت افسوس برگشته به صد ها سال پیش حرف عمامه است و ریش گوز من بر ریش هر چه شیخ در هر کشور است بس که این ملت خر است خاک شهر قم گمان داری بشر می پرورد تخم خر میپرورد زانکه هر سو شیخکی بر منبری در عرعر است بس که این ملت خر است ما که می دانیم حال شیخ ها در حجره ها وای بر احوال ما کز تف هم درسها ماتحتشان دائم تر است بس که این ملت خر است شیخ ریقویی که دائم بود دنبال لوات در پی فور و بساط با فلان پاره اش امروز یک شیر نر است بس که این ملت خر است وانکه خیک گنده اش پر بود دائم از عرق چونکه برگشته ورق پیش چشم ملت اکنون بهتر از پیغمبر است بس که این ملت خر است معده هر شیخ چون پ...