رد شدن به محتوای اصلی

کنکاشی پیرامون جشن تیرگان 1

کنکاشی پیرامون جشن تیرگان 1
تیشتر یشت

کامبیز استادمهری   
۰۹ تير ۱۳۸۹

از دوران کودکی به یاد دارم، زمانی که امتحاناتم به آخر می‌رسید، منتظر رسیدن جشن تیرگان بودم. صبح روز تیرگان، زودتر از همیشه  از  خواب بر می‌خواستم و اندک آبی را که در کوزه مانده بود، از همان بالای پشت بام بر سر  مادربزرگ و پدر و مادرم که در حیاط مشغول خوردن چای و صبحانه بودند، می‌ریختم و از همان لحظه جشن را آغاز می کردم.

بی آنکه صبحانه‌ای بخورم، به سمت کوچه‌های محله‌مان می‌رفتم و دوستانم را سطل آب به دست می دیدم که  یکدیگر را خیس می کردند  و هیچ کس از خیس شدن ناراحت نمی شد. تا ظهر کارمان این بود و پسین که  می‌شد همه اهالی محل دور  هم جمع  می شدند ، شعر می‌خواندند و مراسم چک و دوله را برگزار می‌کردند و بعد از آن به دست همه  نخ رنگی به نام تیروباد می‌بستند.

من آن روزها همۀ این کارها را به خاطر زیبایی و لذتش انجام می دادم، اما امروز بعد از گذشت سال‌ها به این فکر افتادم تا فلسفه این جشن را  بیابم.

بنابراین نخست به تیشتریشت، که هشتمین یشت اوستا است، مراجعه کردم تا ایزد تیشتر را بهتر بشناسم. در این یشت تیشتر، به عنوان نماد و تجلی باران، با خشکسالی مبارزه می‌کند و برای مردمان یکتاپرستی که با عشق و ستایش،  نماز خود را به پروردگار یکتا پیشکش می‌کنند، باران، سال پرمحصول و آرامش به ارمغان می‌آورد.


«ای اهورامزدا، ای خرد مقدس، ای آفریدگار جهان جسمانی، ای پاک، اگر مردم در نماز از من نام برده و مرا بستایند، آنگاه به مردمان پاک روی می آورم و در زمان معینی در مدت یک یا دو و یا پنجاه شب فرا می رسم» (تیشتریشت، بند 11).

آنگاه تیشتر در ده شب اول به شکل یک مرد پانزده ساله بلند قد و بسیار نیرومند، در ده شب دوم به شکل یک گاو زرین شاخ و در ده شب سوم به صورت  اسبی سفید و زیبا با گوش‌های زرین و لگام زرنشان در فروغ پرواز کند و دیو اپوش که نماد خشکسالی و قحطی است، به پیکر اسبی سیاه به مقابله با او آید؛ آنها سه شبانه روز با یکدیگر می‌جنگند و دیو اپوش تیشتر را شکست می دهد .

پس از آن اهورا مزدا به یاری نماز و ستایش مردمان به تیشتر قدرت می‌دهد؛ پس بار دیگر تیشتر به شکل اسبی سفید به دریای فراخکرت فرود می‌آید و دیو اپوش در پیکر اسبی سیاه به مقابله با او بر می خیزد و با او می جنگد. این بار در وقت ظهر تیشتر بر دیو اپوش چیره می شود و او را شکست می دهد.

پس دریا ها را مواج می کند و آنها را به جوش و خروش می اندازد و پس از آن مه از آنسوی هند، از کوهی که در میان دریای فراخکرت است، برمی‌خیزد و ابرها تشکیل می‌گردد و باد جنوب آنها را به حرکت در آورده و باران به باریدن می گیرد.

می‌بینیم که در این اسطوره، به زیبایی و با استفاده از نمادها و تمثیل‌های عمیق تلاش شده است تا یکی از پدیده‌های هستی و آفریده‌های خداوند یعنی باران و باران‌زایی به تصویر کشیده شود. 



یاری نامه :

پورداود، ابراهیم. یشت‌هاج1. به کوشش بهرام فره‌وشی. 1356.

رضی، هاشم، فرهنگ نامهای اوستا،ج1.

نیکنام، کورش، از نوروز تا نوروز،1382

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

رونمایی از کس کش اعظم و وروره جادوی پاسدار قالیباف

چندی است که ویدیو کلیپ هایی از فردی منتشر می شود که دقیقن حرف دل رنج دیدگان و مردم ستم دیده ی ایران را می زند. او نقابی بر چهره زده است تا ماهیت درنده ی گرگش را پنهان سازد. "سید محید حسینی" از توله حرامزادگان الله پرست تازی باقی مانده از یورش الله پرستان عرب نخستین به کشورمان می باشد که هم اکنون با داغ اسلام اهریمنی بر دل و پیشانی دعاگوی خویش، سالیان سال است که مشاور مطبوعاتی و رسانه ای پاسدار "قالیباف" در شهرداری رژیم در تهران می باشد. فردی که سیل ارقام نجومی رد و بدل شده ی شهرداری و بده بستان ها و البته رانت خواری شخصی خودش از این موهبت سفره ی نکبت جمهوری اسلامی را دیده و هم از آن خوان پربرکت خمینی حرامزاده، بسیار نوشیده و چشیده. وی در یکی از ویدیو کلیپ هایی که از وی منتشر شده است، با حساب بر روی ساده لوحی مخاطبان خود در سیستان و بلوچستان، از احساسات انسانی آنها سو استفاده کرده و خود را در حالی هم آوا و همراه آنان و شریک درد و رنج و فقرشان جا می زند که تو گویی وی در همه ی این چهل سال عمر نکبتی که از ولایت فقیه گرفته، نه تنها روحش هم از فقر دهشتناک و فاحش د...

وقتی امید دانا و هم خوابه اش صدیقه زرین کلاه مشتاق آبادی، مادر قهبگی را معنی می کنند

من کم ترین (امید باقر خاله): "مدیونید اگر فکر کنید افزون بر گفتارم، اندکی هتا اندکی، در کردار در زندگی روزمره ام تناقض وجود دارد !!" من و همسرم کارد هواله ی شکم مردم ایران می کنیم، اما خودم سه برابر روزهای جوراب فروشیم شده ام و همسرم مثل ندید بدیدها فرتور غذاها و رستوران ها و باز رستوران ها و غذاها را به چشم کارد به شکم خوردگان می کشانیم تا چشمشان کور شود و جیکشان درنیاید. من و همسرم به هنرمندان فحاشی می کنیم و آنها را بی سواد و احمق می خوانیم، اما خودمان تا دلتان بخواهد با تک تک هنربندان رژیم فرتور می اندازیم و منتشر می کنیم؛ هتا با افشین بله افشین خواننده ی بدصدا و جلف که یادتون هست... «دیگه ازت بدم میاد، پیشم نیا عروسک» !! من و همسرم همیشه از شبکه ی من و تو انتقاد می کنیم. من خودم همیشه به آن می گویم "مهد کودک من و تو"، اما هتا با مجری من و تو هم فرتور یادگاری می گیرم !! من و همسر کم ترینم، در فضای همگانی هر جور دلمان بخواهد می گردیم و می چرخیم و فرتورهای نگو و نپرس منتشر می کنیم، اما به دیگران ایراد می گیریم که چرا در خانه ی خودشان با شلوار...

بس که این ملت خر است

مملکت در دست مشتی خائن غارتگر است بس که این ملت خر است حال روشنفکر بیچاره ز بد هم بد تر است بس که این ملت خر است مغزها له شد به زیر سم ملایان قم وای در عصر اتم صحبت عمامه و تسبیح و ریش و منبر است بس که این ملت خر است هر که حرفی زد ز آزادی دهانش دوختند جان ما را سوختند حرف حق این روز ها گویی گناه منکر است بس که این ملت خر است مملکت افسوس برگشته به صد ها سال پیش حرف عمامه است و ریش گوز من بر ریش هر چه شیخ در هر کشور است بس که این ملت خر است خاک شهر قم گمان داری بشر می پرورد تخم خر میپرورد زانکه هر سو شیخکی بر منبری در عرعر است بس که این ملت خر است ما که می دانیم حال شیخ ها در حجره ها وای بر احوال ما کز تف هم درسها ماتحتشان دائم تر است بس که این ملت خر است شیخ ریقویی که دائم بود دنبال لوات در پی فور و بساط با فلان پاره اش امروز یک شیر نر است بس که این ملت خر است وانکه خیک گنده اش پر بود دائم از عرق چونکه برگشته ورق پیش چشم ملت اکنون بهتر از پیغمبر است بس که این ملت خر است معده هر شیخ چون پ...